X
تبلیغات
درد ها و نبردها - برای تو

درد ها و نبردها

شعر ، مقالات حقوقی ، اجتماعی ، سیاسی

 

توزودترازهمه صبح راهی شهری

وباعث تلفات وتباهی شهری

 

تواتفاق قشنگی برای من هستی

که صبح برسرهرچارراهی شهری

 

برای تونکند خودکشی کندمردم

به گردن تو شودبیگناهی شهری

 

کسل شده زبان بازی زنان درشهر

فقط تونامزد دل بخواهی شهری

 

وشهر شهر فقیریست کس نمیداند

که ازقبیله اشراف وشاهی شهری

همین دوروزشنیدم که شهر سوخته است

زچشم های تو سرزد سیاهی شهری


 

تونیستی وجای تو بسیارخالی است

حس میکنم که مغزمن انگارخالی است

 

نیم شب است وخواب پریدست ازسرم

درعین حال قطی سیگارخالی است

 

من میروم نوشته کنم بی مقدمه

روی غبارپنجره یک بارخالی است

 

دنیا شیبه بوتل ودکای زیرمیز

آنسو نرو ! ودست نگهدار خالی است

 

این خانه خوب هست که جزمن دراین میان

ازآدمان خسته وبیزار خالی است

 

 

 برای تو

 

دخترچقدرخرد خمیرم برای تو

کارم همین شده که بمیرم برای تو

 

رفتم فروختم سری خودرا به شهرتا

یک روسری سبزبگیرم برای تو

 

فورا" بیا برای شکستن تو سنگ شو

تا نقش شیشه را بپذیرم برای تو

 

نبضم گرفته حالت یک انفجاررا

پوسیده این زباله ضمیرم برای تو

 

بن بست ها چه ساده دگرعادتم شده

وقتی عوض شدست مسیرم برای تو

 

 

 

به کفش توچقدر احترام دارم من

به پاس آمدنت کوچه نام دارم من

 

تو کوه عشقی ومن کوره راه تاریکی

نمی رسم به سر اما دوام دارم من

 

ای آنکه دیر ولی مثل ماه می آیی

ببین هوای تورامثل شام دارم من

 

مراکمی به کنارخود افتخاربده

که هیچ  چیزندارم کدام؟دارم من

 

اگرچه میوه ممنوعه هست لبهایت

ولی چه باک حلال وحرام دارم من

 

 

ازاسم ورسم وخانه وروزم فراری ام

ولگرد جاده های پرازبی قراری ام

 

تو پشت خنده هات گمی نازنین چرا؟

کاری نمی کند به دلت عذروزاری ام

 

درچاچوپ خانه تو ختم میشود

سیگار زود زود ومن وبی قراری ام

 

من مست ومی گسار تو ام با دوتا غزل

کی میشود که حافظ خود می شماری ام

 

حا لا به این قیافه آشفته ام مبین

ای روزگار ! می گذرد این نداری ام

 

 

 

 

ومیروم که سرم را به سنگ ها بزنم

وچند سنگ به دروازه خدا بزنم

 

وکوچه کوچه ازاین جاجدا شوم ازتو

به خانواده خود نیز پشت پاه بزنم

 

چقدر مرتکب شاعری ... به قول شما

چقدر دست به این کار ناروا بزنم

 

ولی چه کار کنم که دهان من پارست

ذلم شده که دراین مصرع ات صدابزنم

 

به هرکجا بروم آسمان آنجارا

توابر با شی ومن حرف ازهوا بزنم

 

 

 

 

 

 

 

دنیا قیامت است سری هرکه عاشق است

این ازتمام زندگی اش درک عاشق است

 

عاشق فقط به خاطر بن بست هست شد

هر گز نگشته وا دم آن درکه عاشق است

 

دراین هوای غمزده غیر ازمن وشما

دران هوایی غمزده دیگر که عاشق است ؟

 

درباغ اگر درخت تبرخورده یافتی

اورا غرض نگیر برادر!که عاشق است

 

 

حس میکنم جدایی یک ساله کافی است

دیگر تمام زندگی من اضافی است

 

درسال وماه وهفتهء تو اعتبارنیست

زیرا که کار وبار تو وعده خلافی است

 

روزدو سه غزل به تو تعویض میدهم

گرچنداین عقیده برایت خرافی است

 

افرشته ها شبانه به زلف تو نازل است

کارفرشته های خدا زلف با فی است

 

 

 

 

 

قرآن گرفت ،بازترا استخاره کرد

بد آمدی کلام خدا را دوپاره کرد

 

دشنام داد حاشیه پوچ خویشرا

دشنام داد کار خودش را دوباره کرد

 

نوشید بغض سنگی خود را چو آبجوی

با سرنوشت بی سرسیرش گذاره کرد

 

با مکث اندکی که به حافظ رجوع کرد

حافظ کمی به آمدن یار اشاره کرد

 

پس بیگ دست داشته اش را زمین گذاشت

تا در پیا له عکس رخی را نظاره کرد

 

 

 

وقتی که چشم های مرا عشق کور کرد

دست که بود آنکه مرا ازتو دور کرد

 

دنیا به چشم هرکه دلش خواست خاک زد

دنیا غریب دید مرا وغرور کرد

 

حالا زمرگ خود خبرم ا زتو بی خبر

بعد ازمن با تو زمانه چطورکرد

 

باد آمد ازمیان دوشاخه گذشت تند

بادی چه ؟عمر بودازآنجا عبور کرد

 

هفتاد سال بعد زنی گریه کرد وگفت :

آینه هفده ساله گی ام را چه جورکرد

 

 

 

راه گم کرده یی ، احوال مرامیگری؟

یاکه با رخ زدنت حال مرا میگری؟

 

تومرا دوست نداری توکبوتر بازی !

ازمن خسته پروبال مرا میگری؟

 

چشم هایت بخدا  حافظ شیراز منست

این چه فعلیست که تو فال مرا میگری ؟

 

به بهایی که یگان لحظه کنارم باشی

حاصل زحمت صدسال مرا میگری ؟

 

به خدا راهبر زندگی من هستی

هی نگو این همه دنبال مرا میگری ؟

 

 

 

نوشته ام که خط بزنی : نویسنده ابراهیم امینی شاعرافغان

 

 

 

 

 

توزودترازهمه صبح راهی شهری

وباعث تلفات وتباهی شهری

 

تواتفاق قشنگی برای من هستی

که صبح برسرهرچارراهی شهری

 

برای تونکند خودکشی کندمردم

به گردن تو شودبیگناهی شهری

 

کسل شده زبان بازی زنان درشهر

فقط تونامزد دل بخواهی شهری

 

وشهر شهر فقیریست کس نمیداند

که ازقبیله اشراف وشاهی شهری

همین دوروزشنیدم که شهر سوخته است

زچشم های تو سرزد سیاهی شهری


 

تونیستی وجای تو بسیارخالی است

حس میکنم که مغزمن انگارخالی است

 

نیم شب است وخواب پریدست ازسرم

درعین حال قطی سیگارخالی است

 

من میروم نوشته کنم بی مقدمه

روی غبارپنجره یک بارخالی است

 

دنیا شیبه بوتل ودکای زیرمیز

آنسو نرو ! ودست نگهدار خالی است

 

این خانه خوب هست که جزمن دراین میان

ازآدمان خسته وبیزار خالی است

 

 

 

 

دخترچقدرخرد خمیرم برای تو

کارم همین شده که بمیرم برای تو

 

رفتم فروختم سری خودرا به شهرتا

یک روسری سبزبگیرم برای تو

 

فورا" بیا برای شکستن تو سنگ شو

تا نقش شیشه را بپذیرم برای تو

 

نبضم گرفته حالت یک انفجاررا

پوسیده این زباله ضمیرم برای تو

 

بن بست ها چه ساده دگرعادتم شده

وقتی عوض شدست مسیرم برای تو

 

 

 

به کفش توچقدر احترام دارم من

به پاس آمدنت کوچه نام دارم من

 

تو کوه عشقی ومن کوره راه تاریکی

نمی رسم به سر اما دوام دارم من

 

ای آنکه دیر ولی مثل ماه می آیی

ببین هوای تورامثل شام دارم من

 

مراکمی به کنارخود افتخاربده

که هیچ  چیزندارم کدام؟دارم من

 

اگرچه میوه ممنوعه هست لبهایت

ولی چه باک حلال وحرام دارم من

 

 

ازاسم ورسم وخانه وروزم فراری ام

ولگرد جاده های پرازبی قراری ام

 

تو پشت خنده هات گمی نازنین چرا؟

کاری نمی کند به دلت عذروزاری ام

 

درچاچوپ خانه تو ختم میشود

سیگار زود زود ومن وبی قراری ام

 

من مست ومی گسار تو ام با دوتا غزل

کی میشود که حافظ خود می شماری ام

 

حا لا به این قیافه آشفته ام مبین

ای روزگار ! می گذرد این نداری ام

 

 

 

 

ومیروم که سرم را به سنگ ها بزنم

وچند سنگ به دروازه خدا بزنم

 

وکوچه کوچه ازاین جاجدا شوم ازتو

به خانواده خود نیز پشت پاه بزنم

 

چقدر مرتکب شاعری ... به قول شما

چقدر دست به این کار ناروا بزنم

 

ولی چه کار کنم که دهان من پارست

ذلم شده که دراین مصرع ات صدابزنم

 

به هرکجا بروم آسمان آنجارا

توابر با شی ومن حرف ازهوا بزنم

 

 

 

 

 

 

 

دنیا قیامت است سری هرکه عاشق است

این ازتمام زندگی اش درک عاشق است

 

عاشق فقط به خاطر بن بست هست شد

هر گز نگشته وا دم آن درکه عاشق است

 

دراین هوای غمزده غیر ازمن وشما

دران هوایی غمزده دیگر که عاشق است ؟

 

درباغ اگر درخت تبرخورده یافتی

اورا غرض نگیر برادر!که عاشق است

 

 

حس میکنم جدایی یک ساله کافی است

دیگر تمام زندگی من اضافی است

 

درسال وماه وهفتهء تو اعتبارنیست

زیرا که کار وبار تو وعده خلافی است

 

روزدو سه غزل به تو تعویض میدهم

گرچنداین عقیده برایت خرافی است

 

افرشته ها شبانه به زلف تو نازل است

کارفرشته های خدا زلف با فی است

 

 

 

 

 

قرآن گرفت ،بازترا استخاره کرد

بد آمدی کلام خدا را دوپاره کرد

 

دشنام داد حاشیه پوچ خویشرا

دشنام داد کار خودش را دوباره کرد

 

نوشید بغض سنگی خود را چو آبجوی

با سرنوشت بی سرسیرش گذاره کرد

 

با مکث اندکی که به حافظ رجوع کرد

حافظ کمی به آمدن یار اشاره کرد

 

پس بیگ دست داشته اش را زمین گذاشت

تا در پیا له عکس رخی را نظاره کرد

 

 

 

وقتی که چشم های مرا عشق کور کرد

دست که بود آنکه مرا ازتو دور کرد

 

دنیا به چشم هرکه دلش خواست خاک زد

دنیا غریب دید مرا وغرور کرد

 

حالا زمرگ خود خبرم ا زتو بی خبر

بعد ازمن با تو زمانه چطورکرد

 

باد آمد ازمیان دوشاخه گذشت تند

بادی چه ؟عمر بودازآنجا عبور کرد

 

هفتاد سال بعد زنی گریه کرد وگفت :

آینه هفده ساله گی ام را چه جورکرد

 

 

 

راه گم کرده یی ، احوال مرامیگری؟

یاکه با رخ زدنت حال مرا میگری؟

 

تومرا دوست نداری توکبوتر بازی !

ازمن خسته پروبال مرا میگری؟

 

چشم هایت بخدا  حافظ شیراز منست

این چه فعلیست که تو فال مرا میگری ؟

 

به بهایی که یگان لحظه کنارم باشی

حاصل زحمت صدسال مرا میگری ؟

 

به خدا راهبر زندگی من هستی

هی نگو این همه دنبال مرا میگری ؟

 

 

 

نوشته ام که خط بزنی : نویسنده ابراهیم امینی شاعرافغان

 

 

 

 

 

توزودترازهمه صبح راهی شهری

وباعث تلفات وتباهی شهری

 

تواتفاق قشنگی برای من هستی

که صبح برسرهرچارراهی شهری

 

برای تونکند خودکشی کندمردم

به گردن تو شودبیگناهی شهری

 

کسل شده زبان بازی زنان درشهر

فقط تونامزد دل بخواهی شهری

 

وشهر شهر فقیریست کس نمیداند

که ازقبیله اشراف وشاهی شهری

همین دوروزشنیدم که شهر سوخته است

زچشم های تو سرزد سیاهی شهری


 

تونیستی وجای تو بسیارخالی است

حس میکنم که مغزمن انگارخالی است

 

نیم شب است وخواب پریدست ازسرم

درعین حال قطی سیگارخالی است

 

من میروم نوشته کنم بی مقدمه

روی غبارپنجره یک بارخالی است

 

دنیا شیبه بوتل ودکای زیرمیز

آنسو نرو ! ودست نگهدار خالی است

 

این خانه خوب هست که جزمن دراین میان

ازآدمان خسته وبیزار خالی است

 

 

 

 

دخترچقدرخرد خمیرم برای تو

کارم همین شده که بمیرم برای تو

 

رفتم فروختم سری خودرا به شهرتا

یک روسری سبزبگیرم برای تو

 

فورا" بیا برای شکستن تو سنگ شو

تا نقش شیشه را بپذیرم برای تو

 

نبضم گرفته حالت یک انفجاررا

پوسیده این زباله ضمیرم برای تو

 

بن بست ها چه ساده دگرعادتم شده

وقتی عوض شدست مسیرم برای تو

 

 

 

به کفش توچقدر احترام دارم من

به پاس آمدنت کوچه نام دارم من

 

تو کوه عشقی ومن کوره راه تاریکی

نمی رسم به سر اما دوام دارم من

 

ای آنکه دیر ولی مثل ماه می آیی

ببین هوای تورامثل شام دارم من

 

مراکمی به کنارخود افتخاربده

که هیچ  چیزندارم کدام؟دارم من

 

اگرچه میوه ممنوعه هست لبهایت

ولی چه باک حلال وحرام دارم من

 

 

ازاسم ورسم وخانه وروزم فراری ام

ولگرد جاده های پرازبی قراری ام

 

تو پشت خنده هات گمی نازنین چرا؟

کاری نمی کند به دلت عذروزاری ام

 

درچاچوپ خانه تو ختم میشود

سیگار زود زود ومن وبی قراری ام

 

من مست ومی گسار تو ام با دوتا غزل

کی میشود که حافظ خود می شماری ام

 

حا لا به این قیافه آشفته ام مبین

ای روزگار ! می گذرد این نداری ام

 

 

 

 

ومیروم که سرم را به سنگ ها بزنم

وچند سنگ به دروازه خدا بزنم

 

وکوچه کوچه ازاین جاجدا شوم ازتو

به خانواده خود نیز پشت پاه بزنم

 

چقدر مرتکب شاعری ... به قول شما

چقدر دست به این کار ناروا بزنم

 

ولی چه کار کنم که دهان من پارست

ذلم شده که دراین مصرع ات صدابزنم

 

به هرکجا بروم آسمان آنجارا

توابر با شی ومن حرف ازهوا بزنم

 

 

 

 

 

 

 

دنیا قیامت است سری هرکه عاشق است

این ازتمام زندگی اش درک عاشق است

 

عاشق فقط به خاطر بن بست هست شد

هر گز نگشته وا دم آن درکه عاشق است

 

دراین هوای غمزده غیر ازمن وشما

دران هوایی غمزده دیگر که عاشق است ؟

 

درباغ اگر درخت تبرخورده یافتی

اورا غرض نگیر برادر!که عاشق است

 

 

حس میکنم جدایی یک ساله کافی است

دیگر تمام زندگی من اضافی است

 

درسال وماه وهفتهء تو اعتبارنیست

زیرا که کار وبار تو وعده خلافی است

 

روزدو سه غزل به تو تعویض میدهم

گرچنداین عقیده برایت خرافی است

 

افرشته ها شبانه به زلف تو نازل است

کارفرشته های خدا زلف با فی است

 

 

 

 

 

قرآن گرفت ،بازترا استخاره کرد

بد آمدی کلام خدا را دوپاره کرد

 

دشنام داد حاشیه پوچ خویشرا

دشنام داد کار خودش را دوباره کرد

 

نوشید بغض سنگی خود را چو آبجوی

با سرنوشت بی سرسیرش گذاره کرد

 

با مکث اندکی که به حافظ رجوع کرد

حافظ کمی به آمدن یار اشاره کرد

 

پس بیگ دست داشته اش را زمین گذاشت

تا در پیا له عکس رخی را نظاره کرد

 

 

 

وقتی که چشم های مرا عشق کور کرد

دست که بود آنکه مرا ازتو دور کرد

 

دنیا به چشم هرکه دلش خواست خاک زد

دنیا غریب دید مرا وغرور کرد

 

حالا زمرگ خود خبرم ا زتو بی خبر

بعد ازمن با تو زمانه چطورکرد

 

باد آمد ازمیان دوشاخه گذشت تند

بادی چه ؟عمر بودازآنجا عبور کرد

 

هفتاد سال بعد زنی گریه کرد وگفت :

آینه هفده ساله گی ام را چه جورکرد

 

 

 

راه گم کرده یی ، احوال مرامیگری؟

یاکه با رخ زدنت حال مرا میگری؟

 

تومرا دوست نداری توکبوتر بازی !

ازمن خسته پروبال مرا میگری؟

 

چشم هایت بخدا  حافظ شیراز منست

این چه فعلیست که تو فال مرا میگری ؟

 

به بهایی که یگان لحظه کنارم باشی

حاصل زحمت صدسال مرا میگری ؟

 

به خدا راهبر زندگی من هستی

هی نگو این همه دنبال مرا میگری ؟

 

 

 

نوشته ام که خط بزنی : نویسنده ابراهیم امینی شاعرافغان

 

 

 

 

 

 

 

(بنام خدا)

عشقت بیرون نمود زفـــــکرم حساب را

یکـجا بسوخت دفترودرس کتـــــــاب را

بـــا هیچ منطق وســخن وذکــــــرحجتی

نــتوان نمود قصه حـــال خــــــراب را

آن که چـــــاره ازمن بیچاره جسـته اند

گــــــم کــرده مقصد وراه صـــواب را

ســـــــرگشته ام چگونه دلیل رهی شوم

گم گـــــــشته ام چگونه کنم فتح باب را

بیچاره ترشوم چه کنی لطف بشــــــتر

ازدیده برده است خـــــیال توخواب را

:::


[1][i]



[1]



منالرزقبس[i]

حدیث شام

 

جهان نشیمن شاهین خسته جانی نیست

کجاروم به که گویم که همزبانی نیست

 

چه التماس برم بردر سرای امیر

مراکه دود به چشم است ودودمانی نیست

 

امیدسرخ من اینجا دگرجوانه مزن

که خار وزاراستم جای ارغوانی نیست

 

حدیث شام شبیخون گرگ کمترگوی

که ساده  لوحی ما تازه داستانی نیست

 

اگرچه خاک رهم ساخت هر کجا رفتم

بجزغروربلند من آسمانی نیست

 

شهید سنگ ملامت به کعبه ره نبرد

مرا بجزدرمنصوری آستانی نیست  

 

عارف پژمان

 

آی مردم

 

آی مردم مگذارید که شب تارشود

بین مهتاب وشما شب پرده دیوارشود

 

سایۀ بودم وبلا دفع کنید ازدروبام

تا ازین پنجره صبح پدیدارشود

 

درچنین ظلمت سنگین وهراس آورعصر

چاره این است که خورشید علم دارشود

 

تا افق های مه آلود چراغان گردد

بستر تیره ی این خاک پرانبارشود

 

راه پرشیب وفرازاست هنوزای مردم

پای همت بفشارید که هموارشود

 

باردیگرمگذارید که درپرده چشم

صحنه سرخ ترین فاجعه تکرارشود

صادق عصیان

 

فاجعه

شبی که قصه فانوس وباد می گفتند

چراغهای همگی زنده باد می گفتند

 

به جای مرثیه دستانگران با دیه ها

سبکسرانه غزلهای شاد می گفتند

 

منادیان که زآسیب سنگ ترسیدند

چراچکامه ی فتح چکاد می گفتند ؟

 

شناسنامه ی رویش به باد رفت آنروز

که آب ها سخن ازانجماد می گفتند

 

شب شکستن فانوس درتهاجم باد

چراغهاهمگی زنده باد می گفتند

واصف باختری

 

 

 

 

خاک کبود

یکبار درمقابل آینه سد شدم

آیا چه دیده ام که دلیرانه بد شدم

 

آیا چه کرده ام چه گناهی که این چنین

مستوجب مذمت گور ولحدشدم

 

اززیر چتر زخمی خاک کبود با غ

می خواستم جوانه برارم لگد شدم

 

من ماندم ومساحت حیرانی وکویر

تاهم رکاب قافله نابلد شدم

 

جز دست من به فکر سپیدار کس نبود

عمری سرستیز تبررا نمد شددم

 

ای لاف پیشگان رفاقت دراین سفر

پا مال گیر ودار شما تا چه حد شدم

رحمانی

 

 

 

 

حدیث عاشقی

مرا پرسی که چونی؟ چونم ای دوست

جگر پردرد ودل پرخونم ای دوست

 

حدیث عاشقی برمن رهاکن

تولیلی شو که مجنونم ای دوست

 

به فریادم زتو هر دوز فریاد

ازاین فریاد روزافزونم ای دوست

 

شنیدم عاشقان را می نوازی

مگرمن زان میان بیرونم ای دوست

 

نگفتی گر بیفتی گیرمت دست

ازاین افتاده تر که اکنونم ای دوست

 

غزل های  نظامی بر تو خوانم

نگیرد در تو هیچ افسونم ای دوست

 

 


پاییز فصل تبسم زرد زمانه است

زنگ غم زمانه عجب شادمانه است

باران کمی لطافت زیبا دهد به برف

طراحی قشنگ خزان ما هرانه است

من تکیه داده ام به درختی کنار جوی

با غ خیال خاطره ها شاعرانه است

در لا بلا ی برگ درختان نسیم گفت

این خش خشی که می شنوی یک ترانه است

آن هم هم ترانه ای که شرروعی فصل سرد

پایان داستانی خوش عاشقانه است

بی سرو جویبار باغ دلم لذتی نداشت

بنشین کنار که اشک پیا پی روانه است

هر برگ زرد نوشته خونین هجرشد

زیرا به داغ لاله عاشق نشانه است

این فصل عا شقانه هر عاشقی بود

آری خزان بهار دل عارفانه است

هنگامه ای به پاشده دولت زدست دل

بر خیز که وقت رازونیاز شبانه است

زدرد عشق

 

 

کسی را مثل من آزرده کردن بد گناهیست

لبانم تشنه، پیش چشمه بردن بد گناهیست

 

به مجنون جای عشقش قرص نانی هم ندادند

دراین وادی زدرد عشق مردن بد گناهیست

 

شکستن پیش این دزدان بی مقدار نا دانیست

به زیر تیغ لیلی سر سپردن بد گناهیست

 

تمام تیغ ها، مردانه درمیدان جنگند

خیانتهای خنجر را خریدن بد گناهیست

 

زبان طعنه بس کن یار زیبا را خریدند

به زیبایم بگو ازمن بریدن بد گناهیست

 

 

گاهی ازجادوی چشمان تو جادو میشوم

عاقلم اما مثال شخص هالومیشوم

 

برهوسهای تو، من آماده ی جان دادنم

گلپری جان نازکن من یاس وشب بو میشوم

 

روزوشب آیا نمی خواهی نگهبانت شوم

دورچشمانت زمانی برج وبارو میشوم

 

قلب پر درد مرا مشکن دلم خون میشود

یا شکایت میکنم یا اینکه کم رو میشو م

 

ساحل غم را ببین اشکی به چشمی رسم کن

رسم زیبای تورا من پیچ ابرومیشوم

 

 

مایه دشتی احساس مرا کم نکنید

مرگ این خسته ی رنجیده فراهم نکنید

 

نان خشکیده به ازسفره پرمنت غیر

تکیه بردست پرازمنت حاتم نکنید

 

یا غاری که دراین دولت بی عاطفه دید

ناله ازهجرت پر معنی خاتم نکنید

 

میوه ی معصیت ازعهد ازل شیرین است

گله ازسستی دردانه آدم نکنید

 

روزمرگم به ریا گریه وزاری مکنید

بیش ازاین سعی دراین حالت ماتم نکنید

 

 

 

ما تا ابدالدهر بدنبال سرابیم

دلبسته ی عریانی درپشت حجابیم

 

مامی زدگان را به زلالی چه نیاز است

لب تشنه نوشیدن یک جرعه آبیم

 

موسیقی لبهای توموزون وفریباست

فازغ زنوای نی وآواز ربابیم

 

آه ازکف ما رفته بهاری که ندیدیم

درسایه پیری است که دنبا ل شبابیم

 

رویای تو درروزبدنبال شب ماست

آهسته بخوان عشق که دراول خوابیم

 

 

 

مرا با درد هایم بیش ازاینها واگذارید

به دنیایی بنام بی کسی ها واگذارید

 

زمین را ازوجود خسته من پاک سازید

به مرداب سیاه عاشقی ها واگذارید

 

دلم را پس بگیرید اززمان مهربانی

به دردی کهنه دردلواپسی ها واگذارید

 

به رنگ تیره برقبرم وداعی نونویسید

غروبم را به سبک شعر نیما واگذارید

 

مرا ازروح سرگردان امروزم بگیرید

به قبرستان غمها سرد وتنها واگذارید

  

 

 

نبود هیچ نسبتی میان من میان تو

چه زرد می کند مرا فراق چون خزان تو

 

 

تمام عهدهای من گل قشنگ ، نام توست

قسم نمی خورم بجزقسم به نام وجان تو

 

 

زبان دل گسسته ماند وهیچ رابه کس نگفت

به کس نگفت قصه ای بجز غمی نهان تو

 

زمان ما عقب ترین زمان ممکن است لیک

مداوم است خواهش حضور درزمان تو

 

جهان کوچک مرا تمام پرنموده ای

ببین اسیر مانده ام به پهنه جهان تو


مزد صبر

 

تومی دانی که می دانم مرا هرگز نمیخواهی

ازاین اندوه بی پایان دگر چیزی نمی کاهی

 

نمایان می شود روزی غمم درهیأتی غمگین

عجب سوزی که می آید زنایش لرزش آهی

 

تو گفتی می رسی روزی زراهی صعب وبی پایان

نگاهم مانه بر جاده ازآن ساعت که درراهی

 

نمی دانی که صبر ما دراین ایام لبریز است

که هر ساعت ازاین دوران برابر گشته با ماهی

 

نمی دانم نمی دانی حدیث درد بی درمان

که مزد صبر بی اجرم نشد حاصل بجزکاهی

 

 

من سرخوشم ازلذت این چشم به راهی

هرچند که درسینه ی من نیست جزآهی

 

درباوردریایی ات ای دوست کجایم ؟

ای نقطه ی آغاز نماهنگ رهایی

 

خوبا توبتابان به سراپرده ی جانم

ای تابیش امید براین کنج سیاهی

 

گویند که عشقت شده زنجیرنگاهی

مشتاق توام تا غل وزنجیر تباهی

 

من چشم به راهم چوخریداربیایی

باشد که شود این دل دیوانه بهاری

 

 

 

شعری جدید سرودم که تقدیمتان کنم امشب

آهی عمیق نمانده که تسلیمتان کنم امشب

 

درجنگ اینکه رفته ای یا که ما نده ای گرفتارم

ازخاطرم نرفته اید که تحریمتان کنم امشب

 

لب واکنید وکنایه باران کنید حال مرا

تادرمیان کنایه تکریمتان کنم امشب

 

این شهر پر ازعاشقان، ظاهرا سینه چاک شماست

ازمن مخواه که با رقیب تقسیمتان کنم امشب

 

خوابی ابد نشسته به چشمم درآرزوی شما

شاید میان خواب دوباره ترسیمتان کنم امشب

 

 

 

غم واندوه نوشتم کسی محرم نیست

باور زخمی دل را دگری محرم نیست

 

قصه هرچند نوشتیم به هر برگ وگلی

اول وآخر این متن بجز ماتم نیست

 

چین وماچین جهان راهمه طی کرد نظر

هرچه گشتیم ندیدیم ، دلی بی غم نیست

 

پر پروازازاین شب بگشایید که به شب

که دراین قوم سیه روزحسادت کم نیست

 

 

 

 

 

 

وعده کردی زود می آیی ولی سالی گذشت

موسم عاشق شدن وقت سبکبالی گذشت

 

کاروانی را که گفتی ساربانش میشود

آمد ودرانتظارت عاقبت خالی گذشت

 

باغ پرگل خشک شد چتر بهاری بی نفس

میوه های نورس هر سال درکالی گذشت

 

قوت چشمان ما برجاده ی وصلت برفت

روزهایم بی قرار ی، شب به بد حالی گذشت

 

پادشاها لایقت شاید نبود این آشنا !!

رفته چون لشکر عشاق بی والی گذشت

 

 

 

خسته ام زین هرزگردیها رهایم میکنید ؟

بردلی پیوسته عاشق مبتلایم میکنید؟

 

من سبکباری زچشمان شما آموختم

ازهجوم وحشی غمها رهایم میکنید ؟

 

رنگ وروی عشق درچشمان من گمگشته ماند

با نگاهی عاشقانه با صفایم میکنید ؟

 

من غریبم ،باغریبستان من ذکری بگو

آشنا با ذکر نابی یا خدایم میکنید ؟

 

ازمیان جمع عاشق پیشه هاتان نازنین

بحر عشقی بی نظری امشب سوایم میکنید؟

 

 

 

به پابوست رسیدم رفته بودی

به پایان غزل پیوسته بودی

 

فقط بغضت برایم یاد گاریست

صدایی مبهم وآهسته بودی

 

تورفتی وکسی ازما نپرسید

چرا دروازه ها را بسته بودی

 

ندانستم که با مهرت بهارا

زمستان را چرا دلبسته بودی

 

نگاه آخرت برما عیان کرد

ازاین نامردم ها خسته بودی

 

پرسش

 

هنوز پرسشی بی پا سخ برای خود م

ببین گرفته ام ای اشک ! تورا بجای خودم

 

شب است وپنجره ها وجهان که در خوابند

ومن که روزنه ای رو به انزوای خودم

 

جهان سرودهء غم های جاویدانه من است

که گرم پویش جام جهان نمای خودم

 

به کند کاو زمین خوگرفته ام این سان

که سر در آورم از عمق ریشه های خودم

 

 

ببین که صحنهء در گیری وجدالم باز

همان همیشه گرفتار ماجرایی خودم

 

کسی از آن سویی روزنه ها صدایم زد

وگفت پاسخ چون و چه و چرای خودم


بی توهرگز

مرا به فرض که باماه هم نشین خواهند

مرابه فرض که خودماه برجبین خواهند

 

به فرض هرچه ستاره است مال من باشد

به فرض جای مرا جنت برین خواهند

 

نه برتر ازهمه هرچه هست من خواهند

برایم ازهمه چیزآنچه بهترین خواهند

 

ویاکه مالک خورشیدوماه من باشم

ویابه فرض بگوشهریارچین خواهند

 

چه سودبی تونازنین من آنک ؟

برای من که چنانم یاچنین خواهند

 

توخود...خودآن همه ای فقط برای خودم

چه خوب اگرکه برایم فقط این خواهند

 

نگفته بدانی

اگرزبان بگشایم که حال من چون است

ویا به فرض بگویم دلم پرازخون است

 

ویا که خسته ام اززندگی؛ازاین دنیا

ازاین زمانه که افسانه است وافسون است

 

شبانه روزمن این سان همیشه تکراری است

که بی بهاوبی محتواومضمون است

 

به فرض بی تو دلم باربارتنگ شود

دلی که عقل ندارد همیشه مجنون است

 

چه میشود که بگویم ویا چه خواهد شد؟

که درد ؛نه که زیاد ؛ازحساب بیرون است

 

چه درد سربدهم ای تورا که دل سنگی

که تو نگفته بدانی که حال من چون است

   

مرگ را پروای آنیست که به انگیزه ای اندیشد

 

زندگی را فرصت آنقدرنیست که درآینه به قدمت خویش بینگرد

 

ویاازلبخند با اشک یکی را سنجیده گزیند

 

عشق رامجالی نیست حتاآنقدر که بگوید برای چه دوستت میدارد

 

سر بلرزون که راست وسط چهاررا ایستاده بود

شب های روشن

 


[1][i]



[1]



منالرزقبس[i]


 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم دی 1388ساعت 16:22  توسط سید مرتضی (عابد )  |